هدیه ی خداوندی
قلبم تو را فریاد می زند
واشک اشک
چشمانم گونه هایت را خیس می کند
آن هنگام که تنها قاب بر جا مانده
در اطاق تنهائیم را
در آغوش میگیرم و
در نگاه تو محو می شوم
قلبم تو را فریاد می زند
واشک اشک
چشمانم گونه هایت را خیس می کند
آن هنگام که تنها قاب بر جا مانده
در اطاق تنهائیم را
در آغوش میگیرم و
در نگاه تو محو می شوم
تنها برف
با جا گذاشتن
رد پای خود
بر آستان و بام ذهن من
خودش را
نبودنم را
وسرمای سرد بی کسی را
فریاد زد
تا کبکها بدانند
زیر برف ماندن
هجومی بس قدیمی ست
تنها هجوم بر جا مانده
بر صورتم خبر می دهد
دیگر خشکی دل
مجال شنیدن صدای پای آب را
بر گونه هایم نمیدهد
کاش آسمان ابری شود
کاش قطره قطره باران
از گونه هایم
بوسه می گرفت
کاش.....
به تماشای دلم
مرغک من
باز چرا وقت غروب آمده ای
به تماشای دلم
ای گل بی خار
چرا وقت طلوع و بوی پرواز
آری بوی پرواز آبی عشق آمده ای
مگر از زمستان سرد وطولانی هیچ نشنیده ای؟
دیروز راز تنهائی ات را
به آسمان گفتم.
خورشید خندید
نگاهی به دور دستها کرد
آسمان خجل شد
سر به زیر افکند
ماه
ناله کنان
نزدیک شد
تا تنهائی را پوزخند زند
جه غریب نشسته ای بر گوشه ی آسمان.
چه خوب می نگری دردها را
جه خوب میشنوی فریاد های تنهائی و بی کسی را.
تو از نسل کدام بارانی ؟
تو واژه ی کدام احساس زیبا را مکمل شده ای...!
عجب است که این همه گردا گرد تو...اما تو تنها... تنها... و تنها
تو تاوان کدام گناه نکرده را می پردازی؟
کدام احساس را به بازی گرفته ای که هر شب گوشه ی آسمان کز کرده و بر دردها مرحم می شوی؟
نمی دانم......
فقط میدانم که با تمام این بازی شوم تو ماه شبهای تنهائی من هستی
گفتم: مي خواهم درد را ازچشمه ي جوشان درمان نگاه كنم .
گفت: نه
گفتم: ازنسل آريائيها چيزي به ارث دارم ، اخم كرد
گفتم: ازاشك ماه درشبهاي تنهائي و آسمان بي رنگ كج فهمي ها خبردارم ، بازنگاهم كرد.
گفتم: اگر نامم غروب است ، زآن سبب است كه مرانام اينگونه نهاده اند.
گفت: نه
هرچه گفتم هيچ نگفت.
انسانم...آگاهم....وفا را قدري مي دانم ومي شناسم....ازتنها بودن واينكه كسي درك نكند....ازانسانيت وپاك بودن....
باز هم هيچ نگفت.
تنها لب بازكرد وگفت: تو نيزازنداي اذان چيزي به ارث برده اي
شب را با ستاره های سربی اش به نظاره می نشینم تا شاید تنهائیم را آسمان بغل باز کند
من مرداب هزار بار خفته ام که هیچ نیلوفری بر دامانم سر نمی گذارد.
تنها با صدای لالائی جیرجیرکها با ترانه ی قورباغه های عاشق و امیدوار به انتظار صبح امید
چشم بر هم می نهم. امید که لحظه ی پروازم را خداوندگار مرداب و گل نیلوفر بال بخشد.
ای آسمان برقصان ستاره هایت را تا مرواریدهای سرازیر از گونه هایم احساس تنهائی نکنند
و هم نوا با ستاره های سربی حک شده بر سینه ی آسمانت به رقص خود ادامه دهند.
شاید مرحمی باشد بر دردهای ماه بی نورت.
یکی... یکی
بر گیسوان پریشانت
آویز خواهم کرد
نغمه... نغمه
سرسبزی را
برای پایداری و حضورت
زمزمه خواهم کرد
تا بهارت
همیشه شکوفا و پر گل باد.
بهارتان اهورائی باد
صدای بغض شکسته ی آسمان
گوشم را آزار می داد
وقتی می رفت
دستانم
التهاب تنهائی را احساس می کردند
وقتی می رفت
دیگر سکوت خاموشی را
از یاد برد
من ماندم و نوائی که گلویم را
بوسه باران کرد.
تا بالشتک سیراب شدنش را
فریاد زند