تبليغاتX
غروب... پاييز... انتظار

غروب... پاييز... انتظار

هدیه ی خداوندی

لحظه لحظه

قلبم تو را فریاد می زند

واشک اشک

چشمانم گونه هایت را خیس می کند

آن هنگام که تنها قاب بر جا مانده

در اطاق تنهائیم را

در آغوش میگیرم و

در نگاه تو محو می شوم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:39  توسط رويا  | 

هجوم

در زمستان سرد وطولانی

تنها برف

با جا گذاشتن

رد پای خود

بر آستان و بام ذهن من

خودش را

نبودنم را

وسرمای سرد بی کسی را

فریاد زد

تا کبکها بدانند

زیر برف ماندن

هجومی بس قدیمی ست

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:33  توسط رويا  | 

تنها

از خسته راه بی کسی

تنها هجوم بر جا مانده

بر صورتم خبر می دهد

دیگر خشکی دل

مجال شنیدن صدای پای آب را

بر گونه هایم نمیدهد

کاش آسمان ابری شود

کاش قطره قطره باران 

از گونه هایم

بوسه می گرفت

کاش.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:27  توسط رويا  | 

دل

به تماشای دلم

مرغک من

باز چرا وقت غروب آمده ای

به تماشای دلم

ای گل بی خار

چرا وقت طلوع  و بوی پرواز

آری بوی پرواز آبی عشق آمده ای

مگر از زمستان سرد وطولانی هیچ نشنیده ای؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:44  توسط رويا  | 

تنهائی

 

دیروز راز تنهائی ات را

به آسمان گفتم.

خورشید خندید   

نگاهی به دور دستها کرد

آسمان خجل شد

سر به زیر افکند

ماه

ناله کنان

نزدیک شد

تا تنهائی را پوزخند زند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:48  توسط رويا  | 

ماه

 

جه غریب نشسته ای بر گوشه ی آسمان.

چه خوب می نگری دردها را

جه خوب میشنوی فریاد های تنهائی و بی کسی را.

تو از نسل کدام بارانی ؟

تو واژه ی کدام احساس زیبا را مکمل شده ای...!

عجب است که این همه گردا گرد تو...اما تو تنها... تنها... و تنها

تو تاوان کدام گناه نکرده را می پردازی؟

کدام احساس را به بازی گرفته ای که هر شب گوشه ی آسمان کز کرده و بر دردها مرحم می شوی؟

نمی دانم......

فقط میدانم که با تمام این بازی شوم تو ماه شبهای تنهائی من هستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:34  توسط رويا  | 

تقدیم به او

 

 گفتم: دوست دارم درآسمان بي كران دوستي ، با تواي بهارخزان زده همراه باشم . گفت: نه

گفتم: مي خواهم درد را ازچشمه ي جوشان درمان نگاه كنم .

گفت: نه

گفتم: ازنسل آريائيها چيزي به ارث دارم ، اخم كرد

گفتم: ازاشك ماه درشبهاي تنهائي و آسمان بي رنگ كج فهمي ها خبردارم ، بازنگاهم كرد.

گفتم: اگر نامم غروب است ، زآن سبب است كه مرانام اينگونه نهاده اند.

گفت: نه

هرچه گفتم هيچ نگفت.

انسانم...آگاهم....وفا را قدري مي دانم ومي شناسم....ازتنها بودن واينكه كسي درك نكند....ازانسانيت وپاك بودن....

باز هم هيچ نگفت.

 تنها لب بازكرد وگفت: تو نيزازنداي اذان چيزي به ارث برده اي

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:0  توسط رويا  | 

ستاره های سربی

 

شب را با ستاره های سربی اش به نظاره می نشینم تا شاید تنهائیم را آسمان بغل باز کند

من مرداب هزار بار خفته ام که هیچ نیلوفری بر دامانم سر نمی گذارد.

تنها با صدای لالائی جیرجیرکها با ترانه ی قورباغه های عاشق و امیدوار به انتظار صبح امید

چشم بر هم می نهم. امید که لحظه ی پروازم را خداوندگار مرداب و گل نیلوفر بال بخشد.

ای آسمان برقصان ستاره هایت را تا مرواریدهای سرازیر از گونه هایم احساس تنهائی نکنند

و هم نوا با ستاره های سربی حک شده بر سینه ی آسمانت به رقص خود ادامه دهند.

شاید مرحمی باشد بر دردهای ماه بی نورت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 23:41  توسط رويا  | 

بهار

شکوفه های بهاری را

یکی... یکی

بر گیسوان پریشانت

آویز خواهم کرد

نغمه... نغمه

سرسبزی را

برای پایداری و حضورت

زمزمه خواهم کرد

تا بهارت

همیشه شکوفا و پر گل باد.

بهارتان اهورائی باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:33  توسط رويا  | 

وقتی  می رفت

صدای بغض شکسته ی آسمان

گوشم را آزار می داد

وقتی می رفت

دستانم

التهاب تنهائی را احساس می کردند

وقتی می رفت

دیگر سکوت خاموشی را

از یاد برد

من ماندم و نوائی که گلویم را

بوسه باران کرد.

تا بالشتک سیراب شدنش را

فریاد زند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:24  توسط رويا  |